مدح و مرثیۀ امام زین العابدین علیهالسلام در دفن شهدای کربلا
راوی نوشته است غروبی غریب بود سرها به نیزه رفت؛ طلوعی عجیب بود راوی نـوشته است که آتش زبانه زد در خـیـمهگاه گشت و فقط تازیانه زد زنها و بـچـهها که گـنـاهی نداشـتـند جز بـوتـههـای خار پـنـاهی نداشـتـند هر کس دوید از طرفی بین خار و خس خاکستری ز خیمه بهجا مانده بود و بس پیـچـیـده بـود در دل آن دشت آهـشان آتش شـبـیه شمر شد و بست راهشان آتش شبیه دست سوی گوشواره رفت آنگاه سمت غارت یک گاهواره رفت راوی نوشته است که در شعلههای تب میسـوخـتی و نـام پدر داشتی به لب افـتـاد تا بر آن تن گـلـگـون نـگـاه تو مـیگـشـت قـتـلـگـاه پـدر قـتـلـگـاه تو آری بمان که هستی عالم به هست توست ای دستبسته! حکم رهایی به دست توست وقت است تا شروع شود کربلای تو آتش زند به کـاخ سـتـم خـطبههای تو راوی نوشته است که آن جسم چاک چاک در آفتاب ماند دو روزی به روی خاک ای کربلا ببین که میآید به سوی تو! صاحبعزا کنون شده مهمان کوی تو تو سجـدهگاه عـشقی و سجاد میرسد گـویـا پـی تـفـحـص اجـسـاد میرسـد |